نمط در وقت اضافه

بچه ها میگن شتری هست که در خونه ی هر کسی می خوابه ما بهش می گیم ازدواج....دعا کنید...اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

نمط چل و نهم

پیش نوشت: سرما خوردگی امانم را بریده - خلق الانسان ظعیفا - این انسان سرشت جمع اضداد است از طرفی ضعیف و نحیف که به حرکت مگسی جانش به لبش می رسد و از طرفی  وجعلناه خلیفه فی الارض است و به مقام قاب قوسین او ادنی می رسد عجیب ....انسان اگر بخواهد انسان باشد نه صورتا که حقیقتا باید جمع اضداد باشد با یتمیان غذا بخورد و دست نوازش بر سرشان بکشد و در میدان جنگ عمرو بن عبدود ها بر زمین بکوبد. با دشمنان چنان باشد که از خشمش زهره شان بترکد و در مقابل پروردگارش چونان ابر بهاری بگرید.

 بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد

تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد

چشم تو به زیبایی خود شیفته‌تر شد

همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد

با عشق بگو سر به سر دل نگذارد

طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد

گفتیم دمی با غم تو راز نهانی

عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد

سوز جگرم سوخته دامان دلم را

آهی که کشیدیم در آیینه اثر کرد

یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه

چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد

بی‌صبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم

همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد

باید به میانجی گری یک سر مویت

فکری به پریشانی احوال بشر کرد

قیصر امین پور

چل و هشتم

میرداماد :حکیم کسی است که خلع بدن برای او ملکه شده باشد.

فکر می کنم این جمله زمانها به فکر نیاز دارد.

پی نوشت::

دوست داشتم تمام حریم ها پاره می شد تا از تو می گفنم از دل تنگی هایم از سالها که دوری برایم زجرآور شده بود.اگر بگویم که توانستم فراموشت کنم دروغ گفته ام اگر چه اگر بگویم تلاش نکردم فراموشت کنم بازهم دروغ گفته ام. برای دیدنت لحظه ها را می شمارم.

نمط چل و هفتم

 مناظره عقل و عشق 

سید شهید

آماده باشید كه وقت رفتن است

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو ،‌عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود . در روز هشتم ذی الحجه ، یوم الترویه ، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند . آنان كه رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می دانند ؟ كعبه آنان كه درمكه نیست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند ؛ كعبه آنان قصر سبزی است در دمشق كه چشم را خیره می كند . آنجا بهشتی است كه در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی كفایت كند ... واز آنجا شیطان بر قلمرو گناه حكم می راند ، بر گمگشتگان برهوتِ وهم ، بر خیال پرستانی كه در جوار بهشت لایتناهای رضوان حق ،‌سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته اند ، حال آنكه این همه ، سرابی است كه از انعكاس نور در كویر مرده دل های قاسیه پیدا آمده است . كعبه قبله احرار است . رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لكن اینان احرام     بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم ها پنهان دارند ... شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است ، درمی یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی توان كرد. بلا در كمینِ نزول بود و ابرهای سیاه ازهمه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مكه گرد می آمدند و فرشتگانِ همه آسمان ها در انتظار كلام « كُن » می قرار بودند ؛‌ و اذا قضی امرا فانما یقول له كن فیكون . در میان « كُن » و « یكون» تنها همین « فا » ( ف )‌فاصله است ،‌ و آن هم در كلام ، نه در حقیقت . آیا امام كه خود باطن كعبه است ، اذن خواهد داد كه این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود‌؟ ... خیر.

نمط چل و شیشم

خداوند خطاب به موسی ع : من در دو جا به کار بندگانم می خندم یکجا وقتی من بخواهم کاری شود وبنده تلاش می کند نشود و یکجا وقتی من نخواهم کاری شود و بنده برای انجام آن تلاش می کند .

اواخر سال هشتاد و هفت بود زمانش را اصلا یادم نمی آید از امام رضا روحی له الفدا خواسته ای و نذری داشتم گفتم ای حضرت بار شما حاجت من را روا دار من خودم را نذر تو می کنم . و کردم و طلبه شدم و عهد بستم به نوکری و خانه زادی او .

حالا نزدیک به پنج سال از آن می گذرد از دلم گذشت که ای یار بی پناهان ای سرور خوبان ما به نذرمان وفادار اما شما....

چند روز نگذشته بود که مقدمات حاجت ما روا گشت ....

یا ابها العزیز مسنا و اهلنا ....


چل و پنجم

مبشر صبح 2

دیدیم که می شناسیمش و آن «عهد» تازه شد. شمع میمرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدی که آتش او با بال های ما بسته است .دیدیم که می شناسیمش و دوستش داریم ،آن همه که آفتابگردان آفتاب را ، آن همه که دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد ، آن همه که معنا لفظ را.

دیدیم که می شناسیمش ،از آن جاذبه ای که بالها را بسوی او می گشود ،از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود، از آنکه می سوخت و با اشک از چشمان خویش فرو میریخت و فانی می شد در نوری سرمدی ، همان نوری که مبدآ ازلی ادم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن بر نشسته است . چشمانش بسته شد،اما نگاهش باقی ماند ، دهانش بسته شد ،اما کلامش باقی ماند.

زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار می زاید و بقا در فنا است و قرار در بی قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می دانستیم .پروانه ای دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفضی تهی از معنا ، از شاخه درخت فرو افتاد . رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و ان اخرین شب ، دیگر به صیح نینجا مید .در تاریکی شب ، سیر سیرکی نوحه غربت را زمزمه میکرد. خانه، چشم بر زمین و اسمان بست و در ظلمت پشت پلک ها یش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و درخود ما ندیم و یتیمانه گریستیم.

دیری نپایید که ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست و شب پرک ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.

عزیز ما ، ای وصی امام عشق ! آنان که معنای «ولایت» را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند ، اما شما خوب می دانید که سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست. خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن که روز به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .

ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست . سر ما و قدمتان ، که وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان (ع).

پی نوشت::

این خطابات آخری به امام خامنه ای مدظله است.

هرچه می گردم دورتر می یابمت.

نمط چل و چارم

مبشّر صبح -1- (شهید عشق میرعلمدار فرهنگ اسلامی شهید آوینی قدس الله نفسه القدوسیه)

دیدیم که می شناسیمش ……..و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم که می شناسیمش، نه آن سان که دیگران را…… و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر ؟ دیده ای هرگز که نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد؟

دیدیم که می شناسیمش، بیش تر از خود … تا آنجا که خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را …… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستر دیم و شب که می رسید به او می پیوستیم.

آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می دیدیم که چشمانش فانی است ، اما نگاهش باقی، می دیدیم که لبانش فانی است ، اما کلامش با قی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم ؟ کاش گوش نامحرمان نمی شنید .

پهندشت «حدوث» افقی بود تا «طلعت ازلی» او را اظهار کند و «زمان فانی»، آینه ای که آن «صورت سرمدی را دیدیم که می شناسیمش، و او همان است ، که از این پیش طلعتش را در آب و خاک و باد و آتش دیده ایم، در خورشید آنگاه می تابد، در ابر آنگاه که می بارد،در آب باران آنگاه که در جست و جوی گودال ها و دره ها برمی آید ،در شفقت صبح ،در صراحت ظهر درحجب شب در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان، در شکافتن دانه ها و در شکفتن غنچه ها ... در عشق پروانه و در سوختن شمع. 

پی نوشت::

1-یک لحظه به آینه نگاه کردم آه موهایم ریخته و بر روی پیشانی ام چروک عمیقی افتاد... عجیب عمرم در حال سپری شدن و هنوز به خودم مشغولم ....و این خود غمی است که حتی گام اول را هم نتوانسته ام بردارم...

2-الف-اگر مرا ببینی شاید دیگر مهری به من نمانده باشد.بر منطق زمانه هیچ ندارم. اما هنوز مهرت چون گذشته در درونم جاری است.ب-من تو را می خواهم خودت را ....الف-.....ب-.....

نمط چل و سیم

عبور از عجب و رسیدن به معرفت2

نمیخواهیم اسباب را نفی کنیم ولی مسئله نسبت اسباب با انسان کامل است. این اسبابی که در دنیا هست اعم از اشیا، شامل سنن (الهی) است، همه اینها در مقابل انسان کل خاضع است. انسان کامل در این اسباب تسخیر و تصرف میکند، در باطن عالم نه در ظاهرش، ظاهرش بعدا اتفاق میافتد یعنی اول امام در باطن عالم تصرف کرد و بعد ما آثارش را در ظاهر عالم هم دیدیم. تا زمانی که آن تغییر در باطن عالم نیفتد در عالم ظاهر شاه نمیرود و انقلاب نمیشود. در واقع اینها آثار ظاهری آن تحول باطنی است که در وجود حضرت امام شکل گرفته ارتباط این دو مهم است که باید بفهمیم هیچ چیز دیگر این قدر فهمیدنی نیست. بعد تازه اگر این را بفهمید، این علم به اسماست یعنی به ذات نیست. اگر به ذات علم پیدا کند، تبعات و نتیجه آن علم بلافاصله میرسد. اگر علم ما به ذات بود همین الان که فهمیدیم با تزکیه روح میشود در عالم تسخیر کرد، به آن میرسیدیم یعنی همین الان به صفای قلب و تزکیه روحانی و کمال انسانی میرسیدیم، چرا نمیرسیم؟ 

هرچه هست این میان حجاب عجب است و (انسان) متناسب با این که این حجاب چقدر غلیظ و کدر و کثیف است، به اعتقادات اشتباه میرسد.  این است که شما (اگر) الان دائم اصول و فلسفه بخوانید (و این حجاب از بین نرفته باشد)، فلسفه در خدمت آن کسی که میخواهد عالم را با شیطنت تسخیر کند، در میآید. مگر الان در خدمت غرب در نیامده است؟ خیلی راحت با مباحثی که در فلسفه مطرح میکنند، عالم را تسخیر میکنند. اصلا عالم ما یک عالم فلسفی است و غرب، عالم را با فلسفه تسخیر کرده است. اگر قرار بود فلسفه آدم را به جایی برساند، پس چطور (غرب) عالم را با فلسفه تسخیر کرده است؟ 

فلسفه آدم را به جایی نمیرساند، چنان که عرفان هم نمیرساند، عرفان نظری هم نمیرساند، اصل عرفان، عرفان عملی است نه عرفان نظری. حالا «مصباح الهدایه» حضرت امام را که به نظر من بهترین کتابی است که در عالم نوشته شده است ـ بگذاریم وسط و آن را بخوانیم چه فایده ای دارد؟  فایده اش این است که فقط نشانه‌هایی پیدا میکنید که به کجا باید رسید یا آدم رابطه بین اصول و وصول و رابطه درس و بحث و آنجایی که میخواهد برسد را میفهمد، رسیدن به آن، چیز دیگری میخواهد.  مسئله من اینجاست. ببینید من حرف‌هایی که اینجا‌ها نوشته‌ام، مبتنی بر یافته‌هایی مجرد از سینما و رمان و تکنولوژی و تمدن جدید واین طور چیزهاست. این یافته‌ها مسلط بر اینهاست. یعنی اگر میبینید این عناوین اینجا نوشته شده، علتش این است که روزگار ما روزگار این گرفتاریهاست. یعنی ما الان به این چیزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاییم و بزرگترین مبارزه ما هم عبور از اینها و یا غلبه بر اینهاست. علت اینکه این مباحث و عناوین را مطرح میکردم، این است که من یافته‌هایم را از طریق دیگری گیر آورده‌ام، از طریق سینما که به دست نیاورده‌ام فرض کنید این را شما بخوانید و بروید سینما را یاد بگیرید. منتها اینها از جای دیگری گرفته شده (و بعد آمده تحت عناوینی) مثل سینما و رمان و... از خود اینها نمیشود به جایی رسید، اگر آدم از خود اینها بخواهد به جایی برسد، مستغرق در اینها میشود. 

چل و دیم

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونمکشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید ورفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید ورفت
من در سکوت و بغض و شکایت ر سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید ورفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید ورفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید ورفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید ورفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

نمط چل و یکم

عبور از عجب و رسیدن به معرفت

یادم هست که حضرت امام میگفتند، وضعیت مردم عادی در صحرای محشر خیلی راحت تر از علماست، چون علما به محض اینکه علم پیدا کردند، همین علم حجابشان میشود. یعنی اسباب عجبشان میشود و نسبت به آن علم، خودبین میشوند ولی مردم از آنجا که برای خودشان هیچ شانی از علم قائل نیستند، مشکلی ندارند.  این است که عجب و خودبینی بزرگترین حجاب بین انسان و خدا میشود. کمال بشر در فناست، فنا یعنی از آدم هیچ اثری نمیماند یعنی خودش از میان کاملا برداشته میشود. کسی که عجب دارد، بیشترین بعد را نسبت به حقیقت دارد به خاطر اینکه کمال قرب به خدا فناست یعنی از میان برداشتن آن خودی که در میان بنده خداست و اغلب در همین منزل میمانند؛ سخت ترین منزل هم هست و از آن نمیتوانند بگذرند و گرفتار میشوند، گرفتار عجب میشوند و بدترین منزلها همین است. خیلی از آقایان که نمیرسند به دلیل عجب است. من هیچ دلیل دیگری نمیبینم از لحاظ اصولی هم وقتی به نتیجه نمیرسند به دلیل عجب است. یکی از دوستان میگفت سال 64 یا 65 بحثی راجع به ادغام با جهاد وزارت کشاورزی در گرفته بود. ما آن موقع در جهاد بودیم. یک آقای روحانی از نمایندگان مجلس بسیار بر ضد جهاد حرف میزد و میگفت: باید با وزارت کشاورزی ادغام شود. برای من سوال بود که این آدم با توجه به این که روحانی است واز این نظر به او اعتقاد دارند، از چه جهت به این حکم میرسد و بر آن این همه تاکید میکند؟ یعنی چه طور به این اعتقاد رسیده و بعد چطور به این اعتقادش اصرار میورزد؟ ایشان خیلی دشمنی داشت. بعد یکی از دوستان ما که با ایشان یک سفر به خارج از کشور رفته بودند تعریف میکرد که این آقا آنجا چه میکرد من برایم خیلی روشن بود که علت اینکه کسی از این (آقایان) به اعتقادات اشتباه میرسد، این است که صفای روحی ندارد. 

فرض کنید که نشستید علم اصولی خواندید و رسیدید. وقتی صفای قلب نباشد، در خدمت شیطان قرار میگیرد. عقل آن چیزی است که میتواند هم در خدمت شیطان واقع شود و هم در خدمت حضرت رحمان. مباحثی که در مورد عقل شیطانی و عقل رحمانی مطرح میشود، در اصول کافی زیاد است، یک موردش همان است که از حضرت صادق (ع) میپرسند، اگر عقل آن چیزی است که حضرت علی(ع) داشت، پس عقل معاویه چه بود؟ این (عقل معاویه)، شیطنت است ولی خوب توی این دنیا به آن هم عقل میگویند که ما به عقل رحمانی و شیطانی تفسیرش میکنیم. ولی واقعا از کجا میشود فهمید که چه کسی صاحب عقل شیطانی و چه کسی صاحب عقل رحمانی است؟ چطور است که یکی عقلش در خدمت شیطنتش واقع میشود و یکی در خدمت دینش؟ چطور است که یکی به اعتقاد اشتباه میرسد و بعد بر آن اصرار میکند؟ خیلی روشن است، یعنی در واقع رابطه اصول و وصول را نمیشود ندید. این رابطه یعنی کسی که به حقیقت واصل میشود اعتقادات درستی هم دارد، هرکس هم که به حقیقت واصل نشد یعنی از نظر قلبی و روحی به حقیقت نرسید، اعتقادات اشتباهی داشته است. این میشود که وقتی یک نفر مثل حضرت امام میآید، کافی است برای این که یک دنیا را متحول کند، ایشان وقتی میخواست قیام کند، حتی یک قیچی در جیبش نداشت. حتی یک قلم تراش یا چاقو در جیبش نبود. چطور این انسان در دنیایی که سیستم‌های جاسوسی و ضد جاسوسی پیشرفته ای دارد که هیچ چیز از دید آنها مخفی نمیماند (در این نمایشگاههای خارج از کشور ـ اگر رفته باشید ـ حتی باماهواره پلاک خانه‌ها را هم نمایش میدهند و تمام حرکات ما را با هواپیماهای آواکس میدیدند و دقیق محاسبه میکردند و به همین دلیل هم خیلی از عملیات‌های ما لو میرفت) امام قیام کرد، فقط با یک عبا و عمامه بدون حتی یک قلم تراش و یا یک چاقوی کوچک؟ علتش آن است که شخص باید به آنجایی برسد که حضرت امام رسید. وقتی به آنجا برسد که حضرت امام رسید. وقتی به آنجا رسید خودش همه دنیا را متحول میکند به هیچ وسیله ای هم احتیاج ندارد. آن وقت همه قواعد و سنن واسباب در خدمت آن فرد در میآید. 

سید شهیدان اهل قلم و معرفت 

نمط چلم

پیش نوشت ::شاید اینجا یکی دو نفر بیشتر مخاطب نداشته باشه ولی به هر حال ولی آنچه که مهمه اینه که حتی یک نفر اگر این صفحات را مطالعه می کنه باید بدونه عمق این مطالب بسیار بالاست لطفا به کوتاهی مطلب ننگرید این مطالب نیاز به تفکر دارد....

چگونه است که حیات ما با ممات ما آمیخنه است بیا کمی تامل کنیم .من در هر لحظه تغییر میکنم آنی به آنی می شوم من یک من پیوسته است من ، من لحظه قبل نیستم کمی دقیق شویم از لحظه قبل تا لحظه حال چه رخ می دهد؟یک خط را فرض کنید شاید تصورش آسان میشود .آری من هرلحظه میمرم و زنده می شوم حیات و مماتی 

آمیخته دارم.

مرگ آگاهی 3

کس نمی داند؛ این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند. تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج به این سخن پشت کنیم و بگوییم : « تا کجا از مرگ می گویید؟ کمی هم در وصف زندگی بسرایید! دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است. این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میشناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد.

به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم: «دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. » 

نمط سی و نهم

مرگ آگاهی 2

مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز. اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.

از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است

چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟

صائب

نمط سی و هشتم

مرگ آگاهی

نفس های انسان گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد. حضرت علی (ع) سخنانی از این دست که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند. مرگ آگاهی کیفیت حضور مردان خدا را در دنیا بیان می دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم ،عین مر گ آگاهی است. مر گ آگاهی یعنی که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد.شهید آوینی (ره)

پرده شرم است مانع در میان ما و دوست

شمع را فانوس از پروانه می سازد جدا

صائب

نمط سی و هفتم

روزگاری نو

 بهاران، از كجاست كه روح روییدن و سبز شدن ناگاه در تن خاكِ مرده پدید می آید؟ و از كجاست كه روح شكفتن ناگاه از تنِ چوب خشك چندین برگ های سبز و شكوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ برمی آورد؟

بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و قبرستان ها مزارعی هستند كه در آنها بذر مردگان افشانده اند و جسم تا نمیرد، كجا رستاخیز پذیرد؟

این بار انقلاب ربیع و انقلاب صیام به هم برافتاده اند تا آن یكی هسته ی جسم را بشكافد و این یكی هسته ی جان را، و زندگان از بطن مردگان سربرآورند.

با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو. اكنون كه جهان و جهانیان مرده اند، آیا وقت آن نرسیده است كه مسیحای موعود سر رسد؟ و یحی الارضَ بعد مَوتِها... .

شهید آوینی قدس الله سره القدوسیه

نمط سی و ششم

از دست غم تو ای بت حور لقا

نه پای ز سر دانم و نه سر از پا 

گفتم دل و دین ببازم از غم برهم 

این هردو بباختیم و غم ماند به جا

شیخ بهاء

عشق و عقل دو موجود که می خواهند من را نابود کنند. عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو و من در حیرانی میان  این دو ...

داشتم نگاه تاریخی با دیده عقل به زندگی ام می انداختم در حیرت از خود بی خود شدم و گفتم الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا

نمط سی و پنجم

اتفاق قابل بیان دیگری از این سفر چند روزه برای بیان ندارم اما آنچه برای من اهمیت داشت خودم بودم خودی که هر تلاشی می کرد تا حرکت کند جاری شود زلال باشد اگر به اندازه ی قطره ای هم در من اثر داشته باشد غنیمت است .

خدای را به این شاکرم که همیشه دست لطف اش بر سر ممن بوده است و در تک تک گامهایم او را حس کرده لطفش را محبتش را و گرمای وجودش را....

خدایا حقیری فقیر به تو رو کرده است رویش را بر مگردان و مدام از زلال معرفتت به او بچشان

نمط سی و چارم

اعتقاد من این بود که بر این بچه فشار روانی بسیار زیادی وارد شده است و به دلایل متعدد این یک مسئله روانی است تا ترنس بودن ولی دلایلم از این قرار بود: طبق صحبت خودش و مادرش این بچه از همان سنین کودکی احساس پسر بودن به وی دست می دهد و قبل از به بلوغ رسیدن پسرانه، که این ادعای ما را ثابت می کند دیگر وابستگی شدید این دختر به پدرش ،پدرش را به مثابه یک بت کرده است که وی علاقه دارد بدان دست یابد دیگر مادر او، که در همان سنین کودکی نه تنها به این معضل جدی نگاه نمی کرده است بلکه با دخترش همراهی می کرده در پسر بودن، جالب آنجاست که این مادر حتی از قیافه پسرانه وی بسیار تمجید هم می کرده اما طرف دیگر این ماجرا حس درونی وی هست که این نشانه ای برای ترنس بودن وی است ابتدا نظر من به آزمایش بود ولی هزینه ی این آزمایش در حدود دویست و بیست بوده و برای انها زیاد بود و اما راه حل من این بود که نقطه عطف این ماجرا پدر آن دختر بوده است اگر آن پدر سبب این ماجرا شده است شاید خود او هم بتواند مشکل وی را حل کند پس شروع کردم احساسات وی را نسبت به پدرش تحریک کنم و گفتم آنچه پدرت از تو می خواهد را روی یک کاغذ بنویس مثلا می خواهد دختر خوبی باشم دختر درسخوانی باشم و... این کاغذ را هر شب قبل از خواب یک دور مرور کن ..البته  پیشنهاد من باز هم به خانم مدیر روانشناس بود خانم مدیر هم پیگیری کرد روانشناس گفت اول برود آزمایش بدهد بعد من نظرم را می گویم . البته از همان ابتدا این دختر در کلاس نظر من را جلب کرده بود  همه ی بچه ها با شور و اشتیاق به حرفهای من گوش می کردند ورجه وورجه می کردند سوال می کردند و ... اما او ته صندلی ولو بود و دستش زیر چانه اش بود احساس کردم بچه ی خجالتی هست برای همین اصرار کردم که سر کلاس صحبت کند تا از خجالتی بودن در آید ولی مشکل جای دیگری بود.....این بود  زندگی دردناک یکی از بچه ها....امیدوارم زودتر از این وضع نجات یابد. ثبات شخصیت یابد و آدم مفیدی باشد.

پی نوشت::توضیح بدم که این پی نوشت ها ربطی به نوشت ندارد و جنبه ادبی دارد صرفا:

فرخی سیستانی

گفتم رخ تو بهار خندان من است

گفت آن تو نیز باغ و بستان من است

گفتم لب شکرین تو آن من است

گفت از تو دریغ نیست گر جان من است

نمط سی و سیم

برای بار دوم که به مدرسه رفتم خانم مدیر از من خواست که به یکی از بچه ها مشاوره بدم  من هم قبول کردم : اسمش یادم نیست برای اینکه احساس غربت نکنه از اینکه تو مث خواهرم هستی و ... بهش گفتم که اگه مشکلی داری به من بگو که اگر بتونم کمکت می کنم  دختری که احساس می کرد پسر است ؟؟ البته مسئله ترنس ها یه مسئله ی معمول در کشور است اما به این سادگی نبود به دنبال ریشه ی این مشکل بودم  وقتی بیشتر با او صحبت کردم متوجه شدم پدرش در کودکی فوت کرده است و این بچه وابستگی بسیار شدیدی به پدرش داشته است در حدی که بدون پدرش خوابش نمی برده خودش می گفت که مادرم به عروسی می رفت ولی من کنار پدرم می ماندم آن موقع چهار سال بیشتر نداشت و قتی خبر مرگ پدرش را به او می دهند تشنج می کند و مدتها تحت درمان می رودتا اینکه خوب می شود اما از آن موقع احساس پسر بودن می کند موهای کاملا کوتاه کت و شلوار و کلا بیرون از خانه تیپ پسرانه دارد کلاس زبان که می رود و ... پسروار زندگی می کند این معضلی بود که با آن روبرو بود و اما ....



نمط سی و دوم

زندان :: آنچه همه از زندان در نظر داریم جای مخوفی است که هرچه قاتل و جانی است در آنجه نگه داری می شوند اما نه آنها انسانهایی هستند که در مرداب جامعه بی هویت شدند در میان زندگی بی فرجام غربی راه را گم کرده اند تفاوت آنها با من این است که جرم آنان آشکار است جرم من پنهان .سوار مینی باس زندان شدیم به زندان رفتیم هیچ  وقت عادت نداشتم که برای جایی که قرار است بروم جایی را انتخاب کنم زیرا همیشه دیدم خدا مناسب ترین را به احوال من برایم انتخاب می کند دست تقدیر مرا به بند خباز ها برد بندی که وظیفه غذا درست کردن برای بقیه زندانیان را داشتند عموما ادمهای ارام تر و حرف گوش کن تری هستند .برای بار اول با رفیقم رفتیم چرا دروغ یه کم میترسیدم بالاخره وارد بند شدیم و در بند بسته شد  اول نماز اقامه کردیم اکثریت  آمدند و نماز را جماعت خواندند من به قرینم گفتم زیارت عاشورا بخوانیم فرمود به نظرم صحبت کردن با ایشان مفید تر باشد من هم قبول کردم  عهده دار سخنرانی بنده شدم از حرکت امام به سمت کوفه از اول ما وقع گفتم .... بعد کم کم صحبت کردم که ما دوست داریم شما بیشتر صحبت کنید جلوتر بیایید و ..... غربت جلسه که شکست کم کم سر صحبت باز شد و سوالهای فقهی و ... می پرسیدند و....نکته قابل توجه در زندان مظلومیت جوانانی بود که در بند بودند غصه دار شدم که جوانهایی به این خوبی باید بهترین سالهای عمرشان را در زندان بمانند و چه افرادی بیرون زندان آزادانه زندگی می کنند دلشکستگی و افسردگی از چهره هاشان می بارید بسیار تحت تاثیر این بچه ها قرار گرفتم دو جوان خوب بندری نوحه خوانی می دانستند شروع کردن با چاووشی خواندن و نوحه با همان سیاق خودشان و آنجا حقا دلم شکست چه عزاداری خوبی امسال عزاداری من همان دو جلسه زندان ما بود.بعد متوجه شدیم چند خارجی که بیشتر جنوب شرقی آسیا هستن در همین بند هستند آمدند و سلام کردند من که زبان می دانستم با آنها صحبت کردم و آرزوی آزادی مثل این که در دریا گرفتار شده بودند و تا چهار ماه دیگر آزاد می شدند.

وقت که تمام شد با قرینم از بچه ها خداحافظی کردیم و سوار به مینی باس به اسکان بازگشتیم . گفته های دوستان درباره بندشان بیشتر مرا تحت تاثیر قرار داد بند کسانی که وضعیت نامعلوم دارند بند اعدامی ها بند بیماران و ....

عجیب جایی است زندان ....عجیب 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

پی نوشت::پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر 

ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد

نمط سی و یکم

روی تخته سه سوال نوشتم :از کجا آمده ام ؟ در کجا هستم؟ به کجا می روم؟ از بچه ها خواستم جواب مرا بدهند هر کسی چیزی می گفت از اینکه از شکم مادرم آمده ام تا اینکه از پیش فرشته ها بحث رو ادامه دادم و....

در نهایت هم کلاس تموم شد و خداحافظی کردم نکته اول که من بسیار تحت تاثیر آن بودم معصومیت این بچه ها بود شاید خودم را در آینه آنها می دیدم کودکی و معصومیت از دست رفته ام را واقعا چقدر پاک و معصوم هستند این بچه ها و دنیا با ما چه می کند که ما به اینجا می رسیم خدایا عاقبت به خیر کن من را .... کلاسها تمام شد که خواستم برگردم سوار تاکی شدم پیرمردی بود سوالی از من پرسید بنده خدا من را تا اسکان رساند و پول هم نمی گرفت با اصرار زیاد من پانصد گرفت این محبت مردم من را ذوب می کرد  بعد از خداحافظی برگشتیم . 

قرار بود بچه ها دانشگاه بندر را هماهنگ کنند که بعد از ظهرها آنجا برویم اما مسئول نهاد آنجا با تنگ نظری نسبت به ما که شما تحصیلاتتان پایین است این اجازه را به ما نداد تصمیم بر این شد که ما هم مثل بقیه به زندان برویم بله زندان جایی که مجرمان نگهداری می شوند آنها هم نیاز دارند و ما بیشتر؟....

پی نوشت:

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود    وین راز سر به مهر......

نمط سی ام

قطار رسید به بندرعباس ، وقتی بندر عباس را می شنوم با عباس میرزا می افتم یاد پیاده به پابوس آقا رفتن یاد کلب علی بودن می افتم این عباس میرزا عجیب بوده است.

سوار تاکسی شدیم به اسکان رسیدیم جای خیلی تمیزی نبود اما ما نیامده بودیم تفریح نیامده بودیم استراحت تبلیغ آمده بودیم تازه آن هم از نوع جهادی اش همان صبح جنگی صبحانه خوردیم و آماده رفتن به مدارس بندرعباس بنده منتظرم ماندم تا جایی را برایم هماهنگ کنند تا آنجا بروم اما نشد برگشتیم بالا که مسوولمان گفت مدرسه دخترانه باید بری گفتم بابا بی خیال ما شو من نمی تونم از او اصرار زیاد من هم قبول کردم . و توجیهاتم اثر نکرد که من مجردم بهتره نرم و .... که نشد گفت باید بری . وقتی رسیدم مدرسه دیدم در بسته زنگ در را زدم در باز شد و داخل شدم دفتر مدیر را پیدا کرد و گفتم امسال بنده برای تبلیغ آمده ام خانم مدیر خیلی استقبال کرد و تحویلم گرفت نشستم تا کلاسی را برایم آماده کنند معلم پرورشی آمد وکلاسی را آماده کرد من که اولین بار بود که لباس می پوشیدم زیر سنگینی لباس بسیار خسته شده بودم در لباس همیشه بی تکلف بودم اما الان زیر بار تکلیف رفتم خانم معلم من را راهنمایی کرد به کلاس وارد کلاس شدم برپا دادند به بچه ها سلام کردم عبایم را تا کردم گذاشتم روی میز با بچه ها سلام و احوال پرسی کردم اونجا یکی از بچه ها گفت چه حاج آقای خوش تیپی خندم گرفته بود عمامه استادم به سرم سنگینی میکرد اما چهره ی مخدوشم را زیباتر کرده بود خانم معلم از من اجازه گرفت در کلاس بماند من هم صندلی خودم را برای ایشان کنار دیوار گذاشتم یکی از بچه ها گفت چقدر مودبه اونجا بود که فهمیدم بچه ها بیش از آن که حرفهای من را ببینند به عملم و ظاهرم توجه دارند . من با اینکه بسیار مطالعه دارم  ولی برای کلاس برنامه ی نوشته شده ای نداشتم تصمیم گرفتم یه بحث معرفت شناسی در حد اول را هنمایی ارائه کنم ...

پی نوشت:: احتمالا در اشتباهم.


نمط بیست و نهم

من همانم که بودم با خستگی بیست و شش سال با عشقی که آن را شش سال خاک کرد، ساده ام آنقدر که دیده نشوم و نخواستم که بشوم خواستم در تاریخ گم شوم در میان آدمهایی که آرام گرفته اند و هیچ کس نمی پرسد که انها زنده بوده اند یا نه ؟و عشاقی که اکنون میان خروارها آرمیده اند و کسی از دلشان بیمشان امیدشان خبر نداشت. کماکان در فکر تو، جاری در من هستی به نبودنت عادت کرده بودم و فقط عادت نه بیشتر با اینکه  می دانم نیستی اما کاش می بودی و لحظه ای را پر می کردی و رنج کم .احساس دیدنت شور به من می دهدو وجد ،و نبودت پیرم کرده است پیر یعنی واقعا پیر ببینیم شاید نشناسی  ولی پیوند ناگسستنی من و تو تا ابد بسته شده است و این در ید من نبوده کما که اکنون هم نیست.

آه هنوز هم در من جاری هستی هنوز هم به عهدم وفادارم و دوست داشتم تو هم.... ولی عالم چیزی فراتر  به من یاد داد.

ادامه ...

بعد از استراحت به رفقا بحثی شکل دادیم با عنوان تفسیر دین با منطق ارسطویی درست یا نادرست ؟گرم بحث بودیم که در کوپه باز شد و آقایی خوش تیپ وارد شد گرم، احوال پرسی کرد و نشست ...

بحث ما را که دید اجازه صحبت گرفت و خواست در بحث شرکت کند ما هم موافقت کردیم خلاصه کار خودش را کرد و بحث را منحرف کرد و بحث را کشاند به نسبیت دین و فیزیک و شیمی و ... که البته بنده با استناداتم به کتاب والتر استیس حرفهایش را نقد کردم و در حقیقت تمام مبانی و را نابود کردم  حین بحث بقیه همراهان روی تخت های بالا ما را نگاه می کردند که یکی از آنها به من اشاره کرد و گفت من طرفدار شما هستم اون لحظه حس غریبی داشتم و این بود که مردم در درونشون عاشق دین عزیز اسلام هستند و عاشق ... با اینکه مطمئنم یک کلمه از حرفهای من را نمی فهمید....

وقت خواب شد دوست سیرجانی که تی شرتی تن داشت تمام بدنش پر بود از زخمهای عمیق پیش خودم فکر کردم از اون چاقو کشهای حرفه ای است بعد خودش ناگهان گفت فکر نکنی چاقو کشم این ها زخمهای تصادف است که داشتم،  از خودم و این قضاوت نابه جا شرمنده شدم او معلم اخلاقم بود اگر حرفی می زد اثر داشت با ایمان بود ... -دلم برایش تنگ شده و اشک در چشمانم برای رهایی لحظه شماری می کند- ... تختم را آماده کردم ملحفه ای روی تختم کشید و گفت ممکن است مریض شوم و باید مراقب باشم ...خدا آنها را برای من قرار داد که الگو شوند گفت به قیافه من نگاه نکن من بچه طلبه ها را دوست  دارم ...عشق و شرمساری از تمام وجودم سرریز بود ...احساس پاک بی غش بودن پاک و مومن بودن....آنچه به او غبطه می خورم، تمام تلاشم تنفس در دنیای معنوی این آدمها است و اینگونه طعم زندگی روحانی لذت الهی در من ایجاد می کند.

پی نوشت:: 

روحانی یعنی معنویت یعنی لبخد یعنی اشک یعنی خدا و یعنی مهر یعنی سنگ صبور یعنی غربت ائمه یعنی پیامبر یعنی نظافت یعنی نزاکت یعنی درایت یعنی علی روحی لهم الفدا

عجب سفری بود اشکم را در می آورد ... احساس باورنکردنی معنویت فراموش ناشدنی ساحل آرام خلیج طلوع خونین مهر خلیج خدا عالم