نمط سی و دوم
زندان :: آنچه همه از زندان در نظر داریم جای مخوفی است که هرچه قاتل و جانی است در آنجه نگه داری می شوند اما نه آنها انسانهایی هستند که در مرداب جامعه بی هویت شدند در میان زندگی بی فرجام غربی راه را گم کرده اند تفاوت آنها با من این است که جرم آنان آشکار است جرم من پنهان .سوار مینی باس زندان شدیم به زندان رفتیم هیچ وقت عادت نداشتم که برای جایی که قرار است بروم جایی را انتخاب کنم زیرا همیشه دیدم خدا مناسب ترین را به احوال من برایم انتخاب می کند دست تقدیر مرا به بند خباز ها برد بندی که وظیفه غذا درست کردن برای بقیه زندانیان را داشتند عموما ادمهای ارام تر و حرف گوش کن تری هستند .برای بار اول با رفیقم رفتیم چرا دروغ یه کم میترسیدم بالاخره وارد بند شدیم و در بند بسته شد اول نماز اقامه کردیم اکثریت آمدند و نماز را جماعت خواندند من به قرینم گفتم زیارت عاشورا بخوانیم فرمود به نظرم صحبت کردن با ایشان مفید تر باشد من هم قبول کردم عهده دار سخنرانی بنده شدم از حرکت امام به سمت کوفه از اول ما وقع گفتم .... بعد کم کم صحبت کردم که ما دوست داریم شما بیشتر صحبت کنید جلوتر بیایید و ..... غربت جلسه که شکست کم کم سر صحبت باز شد و سوالهای فقهی و ... می پرسیدند و....نکته قابل توجه در زندان مظلومیت جوانانی بود که در بند بودند غصه دار شدم که جوانهایی به این خوبی باید بهترین سالهای عمرشان را در زندان بمانند و چه افرادی بیرون زندان آزادانه زندگی می کنند دلشکستگی و افسردگی از چهره هاشان می بارید بسیار تحت تاثیر این بچه ها قرار گرفتم دو جوان خوب بندری نوحه خوانی می دانستند شروع کردن با چاووشی خواندن و نوحه با همان سیاق خودشان و آنجا حقا دلم شکست چه عزاداری خوبی امسال عزاداری من همان دو جلسه زندان ما بود.بعد متوجه شدیم چند خارجی که بیشتر جنوب شرقی آسیا هستن در همین بند هستند آمدند و سلام کردند من که زبان می دانستم با آنها صحبت کردم و آرزوی آزادی مثل این که در دریا گرفتار شده بودند و تا چهار ماه دیگر آزاد می شدند.
وقت که تمام شد با قرینم از بچه ها خداحافظی کردیم و سوار به مینی باس به اسکان بازگشتیم . گفته های دوستان درباره بندشان بیشتر مرا تحت تاثیر قرار داد بند کسانی که وضعیت نامعلوم دارند بند اعدامی ها بند بیماران و ....
عجیب جایی است زندان ....عجیب
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
پی نوشت::پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:59 توسط محمد
|