نمط بیست و هشتم
من هم تبلیغ رفتم که خودم ادم شوم .
سفر من از قم با قطار به سمت بندر عباس بود .بلیط تهیه شد و ما سوار بر قطار شدیم.
وقتی به کوپه مان رسیدیم دیدم در قفل است شروع کردم در زدم ....اوه اوه آقایان در کوپه را بسته بودند و ... بله .. قلیان و ... سلامی کردیم و وارد شدیم . صاحب قلیان بنده خدا از ترس سر قلیان را داخل سطل زباله انداخته بود .۱
ما که خسته بودیم کم کم جاگیر شدیم . آمدیم چرتکی بزنیم من خوابم برد بعد یه لحظه احساس کردم کسی روی من چیزی کشید بله همان مرد قلیان به دست سیرجانی ملحفه خودش را روی کن انداخته بود که سرما نخورم و یک لحظه به خود غبطه خوردم و مهر آن جوان عجیب بغضی در گلوی من انداخت واقعا چه دلی دارند بعضی ها ...
ادامه دارد.....
پی نوشت:
۱: من از همه جا بی خبر دیدم که سطل زباله پر است پلاستیک سطل را بردم و انداختم در سطل بیرون و داخل واگن بنده خدا بعد که فهمید رفت و سر قلیان را پیدا کرد .