قطار رسید به بندرعباس ، وقتی بندر عباس را می شنوم با عباس میرزا می افتم یاد پیاده به پابوس آقا رفتن یاد کلب علی بودن می افتم این عباس میرزا عجیب بوده است.

سوار تاکسی شدیم به اسکان رسیدیم جای خیلی تمیزی نبود اما ما نیامده بودیم تفریح نیامده بودیم استراحت تبلیغ آمده بودیم تازه آن هم از نوع جهادی اش همان صبح جنگی صبحانه خوردیم و آماده رفتن به مدارس بندرعباس بنده منتظرم ماندم تا جایی را برایم هماهنگ کنند تا آنجا بروم اما نشد برگشتیم بالا که مسوولمان گفت مدرسه دخترانه باید بری گفتم بابا بی خیال ما شو من نمی تونم از او اصرار زیاد من هم قبول کردم . و توجیهاتم اثر نکرد که من مجردم بهتره نرم و .... که نشد گفت باید بری . وقتی رسیدم مدرسه دیدم در بسته زنگ در را زدم در باز شد و داخل شدم دفتر مدیر را پیدا کرد و گفتم امسال بنده برای تبلیغ آمده ام خانم مدیر خیلی استقبال کرد و تحویلم گرفت نشستم تا کلاسی را برایم آماده کنند معلم پرورشی آمد وکلاسی را آماده کرد من که اولین بار بود که لباس می پوشیدم زیر سنگینی لباس بسیار خسته شده بودم در لباس همیشه بی تکلف بودم اما الان زیر بار تکلیف رفتم خانم معلم من را راهنمایی کرد به کلاس وارد کلاس شدم برپا دادند به بچه ها سلام کردم عبایم را تا کردم گذاشتم روی میز با بچه ها سلام و احوال پرسی کردم اونجا یکی از بچه ها گفت چه حاج آقای خوش تیپی خندم گرفته بود عمامه استادم به سرم سنگینی میکرد اما چهره ی مخدوشم را زیباتر کرده بود خانم معلم از من اجازه گرفت در کلاس بماند من هم صندلی خودم را برای ایشان کنار دیوار گذاشتم یکی از بچه ها گفت چقدر مودبه اونجا بود که فهمیدم بچه ها بیش از آن که حرفهای من را ببینند به عملم و ظاهرم توجه دارند . من با اینکه بسیار مطالعه دارم  ولی برای کلاس برنامه ی نوشته شده ای نداشتم تصمیم گرفتم یه بحث معرفت شناسی در حد اول را هنمایی ارائه کنم ...

پی نوشت:: احتمالا در اشتباهم.